تبليغاتX
قربونی وصال تو
تقدیم به کسی که با تمام نبودنهایش برایم باز هم معنای بودن پیدا می کند


قربونی وصال تو








نگاه كن كه باران چگونه از بالاترين نقطه‌ي آسمان به پايين فرود مي‌آيد.... به زير پاي مردمان...خاضعانه و خاشعانه...بدون هيچ غروري... پاك و ساده...آيا درخششش را نظاره‌گر بودي؟ آيا پاكي و صداقتش را درك كردي؟ زلال‌ترين آب آسمان ساده و بي‌ريا به پاي مردمان مي‌بارد...مردماني كه خود را نشناخته‌اند... صورتكي بر چهره زده‌اند كه خود نيز آن را باور كرده‌اند... دور خود مي‌چرخند...روي افق... اما آسمان در حال نوازش است...نوازش صداي باران... ما در پاك‌ترين نقطه اوج...يادمان رفته كه خود نيز از همان جا بوده‌ايم، خود نيز زلال بوديم، اما قرعه به نام ما افتاد...آيا وفادار بوديم؟

برگرفته از : http://ya-hosein.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 13:59  توسط شیده  | 


به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 20:38  توسط شیده  | 


دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی

دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 16:55  توسط شیده  | 


ترانه سکوت

     آرام در قلبم نواخته می شود

                 با من همنوا می شود صدای برف

                                      با من می رفصد انگار درخت

                       

                             و پرنده به افتخار تنهایی ام

                                                 

                                                            در آسمان پر میزند

                                       صدای باد

                                       در ریزش سکوت و برف

                                       گم می شود

                                                 همه جا سفید سفید

                                                 آسمان و زمین انگار

                                                                       یک رنگ شده اند

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 20:2  توسط شیده  | 


در من ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن  ِ بیهوده  خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست  بی جهت

امید  خود  به این دل ِ دیوانه  بسته اند

ازشور و مستی  ِ پدران ِ  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج ،  تورا  شعر می پرم

اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 14:18  توسط شیده  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 15:18  توسط شیده  | 


شاید اینبار نامه ای پر از باران برایت بنویسم

وقتی که به هوای شنیدن نوایت ، قلب ابرها هم تند تند می تپد

یاد و وجود تو مانند چیزی شبیه باران بر لبهای خشک و ترک زده ام لیز می خورد....

در حالی که نمی دانم چند جفت گیلاس از درخت پیر همسایه افتاده و از ستاره های سوخته چند نسل دیگر باقیست ......

 محبوبم ، اشکهایم را پاک کن زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ماراخادم خود ساخته موهبت صبوری و شکیباییی را هم به ما ارزانی می دارد............

اشکهایم را پاک کن و آرامشم ده چراکه ما با عشق میثــــاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج نداری ،تلخی بینوایی و درد جدایی را تاب می آوریم ........

 پس به همان عشق سوگند میخورم که تنهاخودش راتک ستاره تنهایی زندگیـم دانم و نه هیچکس دیگر را مگر عشقی پاک که او بر من هدیه کند .....

خدایم ، عاشقانه می پرستمت ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 13:33  توسط شیده  | 


خدا این را می دانست

که همه چیز درست پیش خواهد رفت...

 پیش از دیدار من،  تو عاشق بودی

و تو بی آنکه بدانی شاعر شعرهای من بوده ای

 و من شعرهایم را پیش از آنکه بخوانم از بر شده ام،

و تو

راست می گفتی عشق ما توطئه ای بود که از قبل چیده شده بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 0:33  توسط شیده  | 


وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانت ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 15:26  توسط شیده  | 


دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریا می دوخت

و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد

و پري دلم را با وجود خود خالي

دلم برای کسی تنگ است

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است که بیاید

و به هر رفتنی پایان دهد
 
دلم برای کسی تنگ است که آمد

رفت ......

 و پایان داد

کسی ....
 
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 15:1  توسط شیده  | 


حالم بد است مثل زمانی که نیستی!
دردا که تو همیشه همانی که نیستی!

وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی!

عاشق که می‌شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی!

با عشق هر کجا بروی حی و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی!

تا چند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی؟

من بی‌تو در غریب‌ترین شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 16:7  توسط شیده  | 


گاهی به حرمت حضور ستاره ای ، می توانی باران رحمت خدا را لمس کنی. باران رحمتی که گونه ات را تر می کند و دلت را می لرزاند.

بعد از آن همه دلهره، بعد از آن همه صبوری ، بعد از آن کوچه به کوچه در پی هیچ دویدن ها ...

حالا دلم می خواهد قلبم را زیر باران رحمت خدا بگیرم و بگویم :

می بینی ؟! چقدر از هیچ تو خالی پر شده ؟!

هنوز هم دلم را می خری؟!

دیگر مانند روزهای اول پاک و پر از حضور یگانه ات نیست! حالا دیگر نمی تواند به امید تو آرام بنشیند . آنقدر در پی هیاهو دویده که آرام بودن را از یاد برده ...

انگار در روشنایی این ستاره دل تیره ی من هم دیده می شود.

دلم را بخر و دیگر هیچگاه پسش نده . دل بی تاب پر هیاهویم را در آغوش گرمت مامن ده. بگذار در کنارت باشد .

اینجا میان این رنگ به رنگ شدن ها ، رنگت را از یاد خواهد برد .

و من می ترسم از آن روز.... می ترسم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 17:16  توسط شیده  | 


آوازعاشــقانه ی ما درگــلو شکــــست

حق با ســکوت بود،صـدادرگلوشکست

دیـــگر دلم هــوای ســـرودن نمیــــکند

تنـــها بهـــــانه ی دل ما درگلوشــکست

سربسته ماند بغــض گره خورده دردلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کــــس به داغ دل باغ دل نــداد

ای وای ،های های غرا درگلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ،خواب بود

خوابم پرید و خاطره هـا درگلو شکست

بادا مبــاد گــشت و مبـــادا به  باد رفت

آیا زیــاد رفت و چـــرا درگــلو شکـست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 16:24  توسط شیده  | 


واقعاً مگر چه شده است؟ مگر در این مناظره اتفاق جدیدی افتاد؟
علی نادری

مردم پس از مناظره در شهرهای مختلف به خیابان‌ها آمدند و هر نقطه‌ای را که منتسب به احمدی‌نژاد بود، محلی برای اجتماع و بیان شور و هیجان خود قرار دادند. دانشجویانی که برای تماشای مناظره در مقابل صداوسیما جمع شده بودند، سر از پا نمی شناختند. بسیاری از خانواده‌ها آن‌هم با جایگاه‌های اجتماعی متفاوت و بعضاً متضاد، در حالی که ساعت از نیمه شب گذشته بود، به خیابان‌ها آمدند.

واقعاً مگر چه شده است؟ مگر در این مناظره اتفاق جدیدی افتاد؟ مگر غیر از این بود که باز هم طبق روال 3 ماه اخیر و یا حتی 4 سال گذشته، لیست تکراری از بی‌انصافی‌ها، تخریب‌ها و حتی توهین‌ها قرائت شد؟ بیش از نیمی از 45 دقیقه وقت احمدی‌نژاد هم که در پاسخ به همین بی‌انصافی‌ها گذشت.

اما این سؤال جدی است: مگر احمدی‌نژاد در همان چند دقیقه کوتاه چه گفت که اینچنین توده‌ها را شعله‌ور کرد؟

پاسخ را باید در فضایی که احمدی‌نژاد در آن لب به سخن گشود، یافت. احمدی‌نژاد در پس 4 سال سکوت، زمانی عزم سخن گفتن کرد که "هیاهوی سبز"، به یاری امواج بلند تهمت، توهین و تخریب، غباری سنگین و البته سبز رنگ را بر جامعه پاشیده بود. غلظت این غبار که این بار همه توان اغواگران را به خدمت گرفته بود، آن‌قدر سنگین بود که حتی می‌رفت تا پرنورترین و روشن‌ترین نقاط 4 سال تلاش شبانه‌روزی دولت اسلامی را نیز در خود فرو بلعیده و مانع از دیدنشان شود؛ آن‌قدر سنگین که روشنایی کارنامه نماینده یک ملت در سیاست خارجی، مایه ذلت خوانده شود و خدمت مایه خفت.

احمدی‌نژاد ماهیت غبارگونه‌ی این هیاهوی سبز را شناخت و تنها کاری که کرد، فرونشاندن این غبار بود. ماهیت حباب‌وار این هیاهوی سبز ایجاب می‌کرد که با سر سوزنی فرونشیند و با سر سوزنی فرونشست.

احمدی‌نژاد حتی در افشاگری خویش نیز سخن تازه‌ای نگفت. او تنها سخنانی را که در یک محفل خانوادگی، یک جمع 5 نفره در تاکسی و یا یک صف چند نفره مقابل مغازه نانوایی مطرح می‌شود، باز گو کرد. او از شبکه قدرت و ثروتی سخن گفت که بارها و بارها موضوع بحث جمع‌های کوچک مردم بوده است، با این تفاوت که او در جایگاه نماینده ملت، نه بر مبنای شنیده‌ها، که اینک از روی شواهد، ناگفته‌های ملت را از زبان آنان و به نمایندگی از آنان مطالبه می‌کرد.

اگر چه او را مردم به حلقه‌ای بسته از مدیریت اجرایی کشور تحمیل کرده‌اند، ولی وی در واپسین ماه‌های نمایندگی‌اش از مردم، نه تنها به رنگ سبز آن حلقه‌ی بسته در نیامده است، بلکه این احمدی‌نژاد است که با شجاعت و به قیمت به جان خریدن توهین‌های مکرر، کلام مردم را برای صاحبان قدرت و ثروت هجی می‌کند.

و شاید اینک بتوان دریافت راز این همه شور و احساس را تنها پس از یک مناظره‌ی در ظاهر ساده؛ احمدی‌نژاد بغض فروخفته‌ای بود که به فریاد الله اکبر شبانه مردم تبدیل شد. او باطل‌السحر جادوی سبزرنگی بود که اغواگرانه در جمع مردم می‌گشت تا شاید از "غوغا" طرفی بربندد. و اینک صاحبان این هیاهو نیک می‌دانند که در فضایی که غبار آلوده نیست، رقابت دیگر معنایی ندارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت 18:30  توسط شیده  | 


وقتی که دیگر نبود , من به بودنش نیازمند شدم, 

وقتی که دیگر رفت,من به انتظار آمدنش نشستم ,

 وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ,

 من او را دوست داشتم.....

 وقتی که او تمام کرد من شروع کردم.....

 وقتی او تمام شد ......

من آغاز شدم...

 و چه سخت است تنها متولد شدن,

 مثل تنها زندگی کردن ...

                                                       (دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 15:31  توسط شیده  | 


كشاورزي چيني اسب پيري داشت كه از آن در كشت و كار مزرعه اش استفاده مي كرد.

يك روز اسب كشاورز به سمت تپه ها فرار كرد. همسايه ها در خانه ي او جمع شدند و به خاطر بدشانسيش به همدردي با او پرداختند.

كشاورز به آنها گفت: «شايد اين بدشانسي و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.»

يك هفته بعد، اسب كشاورز با يك گله اسب وحشي از آن سوي تپه ها برگشت. اين بار مردم دهكده به او بابت خوش شانسيش تبريك گفتند.

كشاورز گفت: «شايد اين خوش شانسي بوده و شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند.»

فرداي آن روز وقتي پسر كشاورز در حال رام كردن اسب هاي وحشي بود، از پشت يكي از اسب ها به زمين افتاد و پايش شكست.

اين بار وقتي همسايه ها براي عيادت پسر كشاورز آمدند، به او گفتند: «چه آدم بدشانسي هستي؟»

كشاورز باز جوادب داد: «شايد اين بدشانسي بوده و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.»

چند روز بعد سربازان ارتش به دهكده آمدند و همه جوانان را براي خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر كشاورز كه پايش شكسته بود. اين بار مردم با خود گفتند: «شايد اين خوش شانسي بوده و شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند!»

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 17:16  توسط شیده  | 


اي هميشه جاري! اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانم که معنويت رشته‌هاي چادرت دست نياز مي‌آويزد و معرفت به غبار آستان خانه‌ات بوسه مي‌زند. برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تو که در آيينه زخم‌ها و داغ‌ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه‌ات با پهلويي شکسته، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 8:19  توسط شیده  | 


خدایا دلم می خواهد شکایت کند ، پیش تو از من شکایت کند : اعتراض کند ، داد بزند و در آخر مشت هایش را به میز بکوبد

خدایا در دادگاه تو من متهم شده ام و دلم شاکی ؛ شاکی از من ، از افکار پوچ من ، از اینکه به راحتی دروازه عقل و دلم را باز گذاشته ام تا شیطان در آن جولان بدهد . دلم از دست من عصبانی است . چون پنجشنبه پیش به چشمانم اجازه ندادم بگریند ؛ آنقدر که دلم سبک شود

خدایا ! من به یک وکیل مدافع نیاز دارم !

 دلم خشمگین روبروی من ایستاده است . قلبم تند تند می زند ، عرق کرده ام ، دلم می گوید ؛

از همه بدیهایم می گوید . از اینکه وقت نماز دلم را به دست افکار پوچ و بی اساس میسپارم ، از اینکه وقت دعا دلم را زیر هزاران حاجت و نیاز بی اساس دفن میکنم .

دلم از سنگ های سیاهی می گوید که روی زلالی اش گذاشته ام دلم از توبه های نکرده ام می گوید و من ساکت گوش می دهم و عرق شرم می ریزم

 جلوی این همه آدم که دادگاه را تماشا می کنند پاک آبرویم رفته ، دلم از صدا و سیما هم چند خبرنگار آورده تا همه شبکه ها جریان دادگاه را پخش کنند

 تو را نگاه می کنم که از بالا با لبخند و سکوت به جیغ و دادهای دلم گوس می دهی . تو با اشاره ای به من آرامش می دهی ، شهامت پیدا می کنم و بلند فریاد می زنم " من پشیمانم ، معذرت می خواهم "

صدای همهمه در دادگاه می پیچد . دلم با خشم فریاد می زند " فقط همین؟ "

بعد رو به خدا میکند و میگوید " در خواست می کنم او را به ته جهنم بفرستید "

با التماس به خدا نگاه می کنم . هنوز با آرامش و سکوت و لبخند ما را نگاه می کند وقت صدور حکم می رسد . یک دفعه دادستان با صدای بلند می گوید " همه حضار بیرون "

مردم اعتراض می کند ، دلم هم همینطور > خدا آهسته می گوید : " مگر من ستار العیوب نیستم ؟"

نفس راحتی می کشم هیچ کس توی دادگاه نیست غیر من و دلم و خدا

خدا می گوید دلم باید برگردد پیش من و من هیچ مجازاتی ندارم

دهانم باز می ماند " چرا؟ "

خدا می گوید " من تواب و رحیم هم هستم "

دلم ناراضی سرجایش باز می گردد و خدا با نگاهش مرا بدرقه می کند . فردای آنروز هیچ کس از دادگاه خبری ندارد

حتی تماشاچی های دادگاه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 0:36  توسط شیده  | 


+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388 ساعت 0:41  توسط شیده  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 16:19  توسط شیده  | 


به التماس نجیبم بخند حرفی نیست         

       شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و رو در رو

       به خنده های عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند           

       به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند              

       تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکسته ام ، آری          

       شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست            

به حال من پری دل گرفته هم خندید              

        تو هم بخند حبیبم ، بخند ، حرفی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 16:11  توسط شیده  | 


 

خاک   پشتِ سرش می دوید

                  روی ردّ هذلولی ِغریب ،

      شکل می گرفت

                  و آن همه چشم ایستاده ، مردّد دیدن

  خورشید  کوچک و کوچکتر

                          می رفت تا سیاه توی سیاه

                                              روی سر ِ سایه خرا ب

                                خاک به خودش بنشیند

                                   چشم به خودش بریزد

                             کوچکتر ا ز تصوّر،

                                                اعماق جها ن

                                          بر مدار خواب بچرخد.

                  شب ماند ،  دنباله ماند ؛

                                        مسافر از ایستگاه گذشت ،

                                                                 اگرچه گذشت ...  .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 0:29  توسط شیده  | 


عجب روزی بود ۱۲ اردیبهشت ۸۸

یه روز به یاد ماندنی

امیدی که نا امید نشد

خداوندا چگونه سپاس گویم این همه لطف و عطای تو را ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 0:16  توسط شیده  | 


کسی را میشناسی که
         شیشه ی شکسته ی پنجره ای را بند بزند؟
                                                       پیش از آنکه بروی
                                                                 پیش از آنکه بشکند؟
 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:27  توسط شیده  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:12  توسط شیده  | 


يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا مي توانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟ برخي از دانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند. برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.
در آن بين ، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد: يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براي تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.
يک قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه هاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوي اما پرسيد : آيا مي دانيد آن مرد در لحظه هاي آخر زندگي اش چه فرياد مي زد؟

بچه ها حدس زدند حتماً از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوي جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که « عزيزم ، تو بهترين مونسم بودي . از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود . ››

قطره هاي بلورين اشک، صورت راوي را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان مي دانند ببر فقط به کسي حمله مي کند که حرکتي انجام مي دهد و يا فرار مي کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پيش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه ترين و بي رياترين ترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:28  توسط شیده  | 


هیچکس اشکی برای ما نریخت...
هرکه با ما بود از ما می گریخت...
چند روزیست که حالم دیدنیست...
حال من از این و آن پرسیدنیست...
گاه بر روی زمین زل میزنم...
گاه بر حافظ تفعل میزنم...
حافظ دیوانه فالم را گرفت...
یک غزل آمد که حالم را گرفت...
مازیاران چشم یاری داشتیم...
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:10  توسط شیده  | 


شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد

باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد

غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست

دگر با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد

خاك كم آب شده مثل كويري تشنه

شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد

سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد

باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 0:22  توسط شیده  | 


غزلك ، شكستن ات كار كيه؟
به عزا نشستن ات كار كيه؟
عسلك ، نبينم افتادن تو
بگو پرپر شدنت كار كيه؟
نگو ديوِ قصه تو فنجونِ فالت افتاد
آسمون لهجه ي فيروزه رو ياد تو نداد
غزلك گريه نكن،
گريه به چشمات نمي آد!
سنگ فيروزه ي اين رنگي به قاب كه مي شكست؟
زورق رهايي ي تو چه جوري به گل نشست؟
اي نگين از همه ستاره ها ، ستاره تر
راست بگو سنگ سقوط و كي به پرواز تو بست؟
نگو ديوِ قصه تو فنجونِ فالت افتاد
آسمون لهجه ي فيروزه رو ياد تو نداد
غزلك گريه نكن،
گريه به چشمات نمي آد!
غزلك ، قشون قشون ستاره دنباله ي تو
همه شون عاشق بدبخت هزار ساله ي تو
پس كدوم گردنه بندي حرمت راه و شكست
كه نمي رسه كسي به داد شب ناله ي تو

گلكم ، بهار بي تو ،مرگ پاييزي مونه
تن تنهايي مو ،گل زخم هاي تو مي پوشونه
كاري از دست غزل بر نمي آد ، "آينه دار"
- كه حضورت غزل هامو ، خط به خط مي سوزونه!
شبدرِ پرپر از اقاقيا سر ، غزلك!
از غزل گريه ، به بغض من خودي تر ، غزلك!
دلم ، حريق ابريشم اين رفاقت و
زير بارون غزل نداره باور ، غزلك !

جشن گل سوزان نذار عادت بشه ، عادت بشه
ريشه ي بيشه ، به دست تيشه بي حرمت بشه
وقتي هم صدايي، اين جا يعني "برپايي دار"
پس بذار تنهايي ي ما ، بين ما قسمت بشه!

نا خوشم ، ناخوش ناخوش، بي خود اما خود تو!
داره من كم ميشه از من، مي رسه تا خود تو!
كي براي شونه هات غزل مي بافه جاي شال
جز منِ من ، كيه نزديك مث تن با خود تو!

غزلك شكستن ات كار من و ما كه نبود؟
بغض تو ، گريه تو ، كار غزل ها كه نبود
غزلك ، هرچي كه هست بدجوري خوبي واسه من
هرچي بود شعراي من ، محض تماشا كه نبود!

اگه تن پس مي زنيم ، حرمت عشقو نشكنيم
اگه چاوش نشديم ، به شب شبيخون نزنيم
اگه من جفت تو نيس ، ترانه اندازه توست
تو شباي" بي كسي"ما همه دنبال منيم!

غزلك ، يار اگه آوار تو شد گريه نكن!
اگه بر حق شدنت ، دار تو شد گريه نكن
اگه هر پنجره ديوار تو شد گريه نكن
يا پرستار ، اگه بيمار تو شد گريه نكن

غزلك ، هرجا برم ترانه يعني اسم تو!
خط هر منظره از جنس خطوط جسم تو
ته هر كوچه بن بست غزل، خونه ي تو
همه كس به اسم تو ، قصه ما طلسم تو !

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 16:59  توسط شیده  | 


دخترك هر شب رو به آسمون براي خودش يه ستاره انتخاب مي كرد، ولي تا شب بعد اونو گم مي كرد، دخترك يكي از شبها ماه رو انتخاب كرد، اما شب بعد به آسمون كه نگاه كرد ديد  هوا ابريه و داره بارون مياد، دخترك سرش رو پايين انداخت و آرام آرام اشك ريخت، ولي چون بارون ميومد اون حتي نتونست اشك خودشم رو زمين پيدا كنه...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 0:52  توسط شیده  |